دستمال من زیر درخت آلبالو گمشده

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده

خبر داری؟ نه. نه 

بی خبری؟ نه. نه

پس تو دوست من هستی

رومینا فاخر، 12 ساله

بچه که بودم جور دیگری این شعر را دوست داشتم. به نظرم اسرارآمیز بود، می شد بارها و بارها بخوانی؛ لذت ببری، بخوانی و لذت ببری. اینکه چطور می شود کسی هم از چیزی خبر نداشته باشد و در عین حال بی خبر هم نباشد و اینکه این ماجرا چه دخلی دارد به دوست شدن با کسی که نمی شناسی تنها با او درددل کرده ای از گم شدن دستمالی زیر درخت. دستمالی شاید سفید، شاید خالدار، شاید با گلدوزی خاص، دستمالی شاید هدیه گرفته شده و هزار شاید دیگر. در ذهن کوچک من گم شدن چیزی، هر چیز، زیر درخت آلبالو عین یک خواب دوست داشتنی بود، خوابی که می شد در آن آزادانه گردش کرد، چرخید و چرخید و سرگیجه گرفت و بعد نقش زمین شد، و به آسمان آبی نگاه کرد، به ابرهای پنبه ای و درخشش آلبالوهای قرمز زیر نور.

و فکر می کردم که حتما تابستان است، و دستمال جایی میان علف هاست زیر درختی بر فراز تپه ای سبز، درختی با میوه های براق شاد که می شد چید و بر گوش آویخت. هنوز که هنوز است دلم نمی خواهد حتی در خیال دنبال دستمال گمشده بگردم، نگرانش نیستم چون مطمئنم از لمیدن در میان علف های شبنم زده، شاداب است، دوستی یافته ام که هرچند کار مهمی انجام نمی دهد، ابهام در اینکه بالاخره جای دستمال گمشده ام را می داند یا نه او را پر از رمز و راز  می کند، نمی توانم حضورش را نادیده بگیرم. این همراهی کوچک، امید بزرگی است برای مثبت بودن، نگران نبودن و حتی دنبال دستمال گمشده نگشتن. دستمالی زیر درخت آلبالو. دوست خیالی. آفتاب. نور. گرما. وزش نسیم. گمشده ای از آن خود. کند و کاو. دستمال گمشده.

در لحظه های در حال گذر، چقدر لحظه های نگران نبودن ما کم است. آنقدر کم که وقتی یک شعر کوتاه می تواند این احساس رهایی عمیق را، برای ثانیه هایی چند، ایجاد کند هم، برای خود غنیمتی است.

/ 0 نظر / 200 بازدید